غزل شمارهٔ ۱۷۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ساقی سرمست رندان میر بی همتای ماست
گوشهٔ میخانهٔ او جنت المأوای ماست
ما درین دریای بی پایان خوشی افتاده ایم
آبروی عالمی ای یار از دریای ماست
چشم ما روشن به نور روی او باشد مدام
این چنین نور خوشی در دیدهٔ بینای ماست
در خرابات مغان مستیم و با رندان حریف
ذوق اگرداری بیا آنجا که آنجا جای ماست
گفتهٔ ما مرده ای گر بشنود زنده شود
گوئیا آب حیات از نطق جان افزای ماست
گفتم از بالای تو جانا بلائی می کشم
گفت خوش باشد بلای تو که از بالای ماست
در سر ما عشق زلفش دیگ سودا می پزد
مایهٔ سودای خلقی سرخوش از سودای ماست
اسم اعظم در همه عالم ظهور نور او است
جامع ذات و صفاتش این دل دانای ماست
از دل و جان بنده ای از بندگان حضرتیم
نعمت الله در دو عالم سید یکتای ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف جمال ساقی و میخانهای است که رندان به آنجا میروند. شاعر سرمست از شادی و خوشیهای زندگی است و عشق به ساقی را در تمامی ابعاد وجودش حس میکند. او بیان میکند که در این مقام، حتی کلامش میتواند جان تازهای به مردگان ببخشد و عشقش به معشوق، سبب بالا رفتن احساسات و شور در دلها میشود. همچنین، شاعر به ویژگیهای منحصر به فرد معشوق اشاره کرده و از نعمت وجود او به عنوان بزرگترین نعمت در زندگیاش یاد میکند. در مجموع، این شعر حاکی از عشقی عمیق و ارتباطی معنوی با عالم هستی است.