نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

آبروی ما ز اشک چشم ماست

همچو ما با آبروی خود کجاست

بحر عشق ما کرانش هست نیست

غرقه ای داند که با ما آشناست

حال ما گر عاشقی پرسد بگو

رند مستی فارغ از هر دو سراست

بینوائی گر گدای کوی اوست

نزد درویشان گدای پادشاست

غیر عشق او حکایاتست و بس

جز هوای او دگر باد صبا است

درد باید درد باید درد درد

درد دل می کش که درد دل دواست

نعمت الله دُرد دردش نوش کرد

آفرین بر وی که او همدرد ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ارتباط عمیق میان آبرو، عشق و درد اشاره می‌کند. او تأکید می‌کند که آبروی واقعی به احساسات و تجربه‌های درونی مربوط است. عشق را به دریایی تشبیه می‌کند که هیچ کرانی ندارد و فقط کسانی که با آن آشنا هستند، عمق آن را درک می‌کنند. شاعر به عاشقان می‌گوید که حال آن‌ها را باید به عنوان افرادی بی‌پروا و بی‌ملاحظه بیان کرد. همچنین، او بینوایی عاشق را با ارزش‌تر از گدایان دیگر توصیف می‌کند. عشق او را برتر از همه چیز می‌داند و درد را انکار نمی‌کند بلکه آن را راهی برای رسیدن به درمان و فهم عشق می‌داند. نهایتاً، شاعر از نعمت‌الله یاد می‌کند که درد عشق را به عنوان دوستانه‌ترین احساس در کنار خودش تجربه کرده است.