غزل شمارهٔ ۱۸۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آن چنان مجلسی که جانم خواست
عشق جانان بهای ما آراست
آفتاب جمال رو بنمود
ما به او ، او به خود چنین پیداست
بحر و موج و حباب و جو آبند
ما ز ما جو که عین ما با ماست
ما و زاهد به هم کجا سازیم
عقل با عشق می نیاید راست
مبتلای بلای بالائیم
هر بلائی که هست زان بالاست
عقل بنشست و فتنه را بنشاند
عشق برخاست فتنه ها برخاست
نعمت الله نگر که لطف اله
صورت و معنیش به هم آراست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. شاعر مجلسی دلخواه و زیبا را میستاید که عشق محبوبش در آن حاکم است. او به زیباییهای طبیعی همچون آفتاب، دریا و موج اشاره میکند و میگوید که این زیباییها نشاندهنده عشق هستند. همچنین، شاعر تضاد عقل و عشق را مورد تأکید قرار میدهد و بیان میکند که عقل نمیتواند به درستی عشق را درک کند. او از مشکلات و بلاهایی که از عشق ناشی میشوند سخن میگوید و در نهایت، توجه به لطف الهی و زیباییهای ظاهری و باطنی را سفارش میکند.