غزل شمارهٔ ۱۸۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عقل گرچه رئیس این دل ماست
عشق شاه است و این رئیس گداست
عشق بر تخت دل نشسته به ذوق
این چنین پادشاه و تخت کجاست
جسم و جان هرچه هست آن ویست
ملک الملک و مالک دو سراست
بحر و موج و حباب و جو آبند
لاجرم هر چه باشد آن از ماست
بر سر کوی او کسی بنشست
که چو ما از سر همه برخاست
آفتابست و ماه خوانندش
نور چشمست و در نظر پیداست
عشق بالاش در بلام انداخت
خوش بلائی بود کزان بالاست
هر که سودای زلف او دارد
سر او هم چو دیگ پر سوداست
نعمت الله برای اهل دلان
مجلس عاشقانه ای آراست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی رابطه عقل و عشق میپردازد و بیان میکند که عقل به عنوان رئیس دل، در برابر عشق که به عنوان پادشاه است، زبون و گدا است. عشق در دل نشسته و تمام وجود انسان را در بر میگیرد. شاعر عشق را به عنوان نوری وصف میکند که در دل و دیدگان عاشقان معلوم است و زیباییهایش را توصیف میکند. او عشق را به بالایی تشبیه میکند که همواره در اوج است و عشق به زلف و زیبایی معشوق اشاره دارد. در نهایت، عشق را به عنوان نعمت الهی میداند که مجالس عاشقانه را برای دلهای عاشق تدارک میبیند.