غزل شمارهٔ ۱۹۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نور چشمت در نظر پیداست
نظری کن ببین که او با ماست
نقش رویش خیال می بندم
دیدهٔ ما به دیدنش پیداست
آفتابست او و ما سایه
ما حبابیم و عین ما دریاست
مبتلای بلای بالائیم
خوش بلائی که عشق او بالاست
می جام بقا اگر نوشی
خانهٔ میفروش دار بقاست
دُرد درش مدام می نوشم
چه کنم دُرد درد صاف دواست
نعمت الله برای سرمستان
مجلس عاشقانه ای آراست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف عشق و زیبایی معشوق میپردازد. او معشوق را نور و آفتاب میداند که سایهاش را به همراه دارد. عشق به معشوق او را به بلایی خوشایند مبتلا کرده و درد عشق را شیرین میشمارد. شاعر از نوشیدن جام بقا سخن میگوید و مجلس عاشقانهای را برای سرمستان توصیف میکند، جایی که عشق و زیبایی در آن حاکم است.