غزل شمارهٔ ۲۰۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آفتاب حسن او از مه نقابی بسته است
نور چشم او از آن بر چشم ما بنشسته است
جان ما با عشق از روز ازل پیوسته است
تا ابد جان همچنان با حضرتت پیوسته است
دیگران پابستهٔ دنیی و عقبی مانده اند
ای خوشا وقت کسی کز این و آن وارسته است
عشق سرمست است و رندان تندرست ازذوق او
عقل مخمور است و دور از عاشقان دلخسته است
عقل اگر بینی بگیرش زود نزد ما بیار
زآنکه او از بندگی شاه رندان خسته است
زاهد رعنا اگر اظهار و جدی می کند
از کرم عیبش مکن کز خود به خود وابسته است
نعمة الله خم می مستانه می نوشد به ذوق
ساغر و پیمانهٔ ما را به هم بشکسته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره عشق و ارتباط عمیق با معشوق است. شاعر از زیبایی و نور چهره محبوب میگوید و بیان میکند که جان او از آغاز به عشق معشوق پیوسته و تا ابد این پیوند ادامه خواهد داشت. او اشاره میکند که بسیاری در دنیا و آخرت گرفتار هستند، اما کسی که از این دنیا فارغ است، خوشبخت است. عشق و سرمستی در دل رندان و عاشقان وجود دارد و عقل از این عشق غافل است. شاعر به زاهدان نیز اشاره میکند که اگرچه جدی به نظر میآیند، اما از ویژگیهای خود وابسته به عشق هستند. در نهایت، شاعر از نوشیدن نعمت اله سخن میگوید که از لذت و شادابی ناشی از عشق حکایت میکند.