غزل شمارهٔ ۲۰۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
راز دل عشاق به هر کس نتوان گفت
این گوهر عشقست بگفتن نتوان سفت
در صومعه یک دم نتوانیم نشستن
بر خاک در میکده صد سال توان خفت
مردانه قدم بر سر مستی بنهادیم
به زین لگدی بر سر هستی نتوان کُفت
گر دست دهد دولت جاوید بیابیم
حاشا که خودی از ره توحید توان رفت
گفتم سر زلفش که مگر مشک خطائی
پیچید به خود زین سخن و نیک برآشفت
جامیست پر از باده و ما مست و خرابیم
هرگز نبرد زاهد مخمور ز ما مُفت
بشنو سخنی سید ما گر سر وقتست
خود خوشتر ازین قول که گفت است و توان گفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به راز و عمق عشق اشاره دارد که نمیتوان به راحتی درباره آن صحبت کرد. شاعر بیان میکند که در صومعه، جایی برای آرامش و سکون نیست، در حالی که در میکده، میتوان سالها آرام گرفت. او از شجاعت خود در پذیرش مستی و نادیده گرفتن هستی سخن میگوید و به این نکته اشاره دارد که اگر دولت جاودانی به دست آید، هرگز از راه توحید دور نخواهد شد. همچنین، شاعر به زلف معشوق و اثر آن بر خود اشاره کرده و در نهایت به مستی و حال خراب خود در کنار دوستانش اشاره میکند. در انتها، او به اهمیت شنیدن سخن از سید خود میپردازد و بر بینظیری این گفتار تاکید میکند.