غزل شمارهٔ ۲۳۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
گفتمش روی تو جانا قمر است
گفت بالله ز قمر خوبتر است
گفتمش زلف تو آشفته چراست
گفت سرگشتهٔ دور قمر است
گفتمش نوش لبت چیست بگو
گفت پالودهٔ قند و شکر است
گفتمش چشم خوشت برد دلم
گفت هشدار که جان در خطر است
گفتمش قد تو سرویست بلند
گفت آن نسبت کوته نظر است
گفتمش از تو که دارد خبری
گفت آن کس که ز خود بی خبر است
گفتمش عمر منی زود مرو
گفت عمرست از آن در گذر است
گفتمش جان به فدای تو کنم
گفت از اینها بر ما مختصر است
گفتمش سید ما بندهٔ تو است
گفت آری به جهان این ثمر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر در گفتگویی عاشقانه با معشوق خود، ویژگیهای او را ستایش میکند و سعی دارد او را بهتر بشناسد. معشوق در پاسخ به توصیفها و پرسشهای شاعر، با نگاهی واقعبینانه و کمی جدی به موضوعات پاسخ میدهد، بهطوری که گاهی از زیباییهای خود سخن میگوید و گاهی هم به خطرات عشق و گذر عمر اشاره میکند. در نهایت، معشوق به این نکته تأکید میکند که عشق و وابستگی به او نه تنها زیبا و دلپذیر است بلکه باید با واقعیتهایی که در زندگی وجود دارد، آشنا بود.