غزل شمارهٔ ۲۳۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سر درین راه عشق دردسر است
بگذر از سر که کار معتبر است
سر موئی حجاب اگر باقی است
بتراشش چه جای ریش و سرست
سر بنه زیر پا و دستش گیر
گر تو را میل تاج یا کمر است
نفسی صحبتش غنیمت دان
زانکه عمر عزیز در گذر است
زاهدان دیگرند و ما دیگر
حالت ما و ذوق ما دگر است
عاشقی کو ز ما خبر دارد
از خود و کاینات بی خبر است
نظری کن ببین به دیدهٔ ما
نعمت الله چو نور در نظر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دردسرهای آن اشاره دارد. شاعر از خواننده میخواهد تا از قید و بندها و زیباییهای ظاهری بگذرد و به عمق عشق توجه کند. او تأکید میکند که در مسیر عشق، باید از دنیا و موانع کنار برود و گوشهای از عشق را بچشد. در این راه، نباید به ظواهر اهمیت داد و باید اشتیاق به عشق را درک کرد، زیرا عمر کوتاه است و باید از لحظات با ارزش آن بهره برد. همچنین، شاعر بر تفاوت بین زاهدان و عاشقان تأکید میکند و میگوید که عاشق واقعی از خود و دنیای مادی بیخبر است و باید فقط به عشق نگاه کند. در نهایت، عشق را چون نوری میبیند که درون و زندگی را روشن میکند.