غزل شمارهٔ ۲۴۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
چشم مستش ترک عیاری خوش است
زلف او هندوی طراری خوشست
جان فدای عشق جانان کن روان
گر تو را میلی به دلداری خوشست
بر سر دار فنا بنشین خوشی
زانکه اینجا جای سرداری خوشست
دلبر ار صد جان به یک جو می خرد
زود بفروشش که بازاری خوشست
کار بی کاری است کار عاشقان
کار ما می کن که این کاری خوشست
سینهٔ ما مخزن اسرار اوست
او به دست آور که اسراری خوشست
مجلس عشقست و ما مست و خراب
خوش خراباتی و خماری خوشست
گر گران باری مثال از بار یار
بار یار ار می بری باری خوشست
بندهٔ سید شدم از جان و دل
این سخن صدق است و اقراری خوشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیباییها و لذات عشق است. شاعر از چشمان زیبا و موی دلربا صحبت میکند و میگوید که جان خود را فدای عشق میکند. او به زندگی موقتی اشاره میکند و بیان میکند که اینجا جایی برای شادی و خوشی است. شاعر بیان میکند که عشق و حال خراباتی در مجلس عشق لذتبخش است و عاشقان باید به کارهای عاشقانه بپردازند. در نهایت، او به بندگی و خضوع در برابر محبوبش اشاره میکند و آن را امری واقعی و خوشایند میداند.