غزل شمارهٔ ۲۴۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
عشق جانان در میان جان خوشست
راز دلدار از جهان پنهان خوش است
درد بی درمان او درمان ما
در دلم این درد بی درمان خوش است
حال سودائی زلف یار من
همچو زلفش می برد سامان خوش است
عشق و گنجی و دل ویرانه ای
آن چنان گنجی در این ویران خوشست
جرعهٔ دُردی درد عشق او
جان ما را دادهٔ جان آن خوش است
حال دل با عشق دلبر خوش بود
جان ما پیوسته با جانان خوش است
نعمت الله مست و جام می به دست
جاودان در بزم سرمستان خوش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف عشق و احساسات عمیق ناشی از آن میپردازد. شاعر به زیبایی و لذت عشق اشاره کرده و بیان میکند که حتی درد و رنج ناشی از عشق نیز برای او خوشایند است. او به زلف و جمال یار خود اشاره میکند و عشق را به یک گنج ارزشمند تشبیه میکند که در مقابل ویرانی دل به چشم میآید. در نهایت، شاعر از خوشحالی ناشی از عشق و مستی در بزم زندگی سخن میگوید و نشان میدهد که ارتباط با محبوبش شادی و زندگی را برایش به ارمغان آورده است.