غزل شمارهٔ ۲۵۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در سراپردهٔ جان خلوت جانانه خوشست
آن چنان گنج خوشی در دل ویرانه خوشست
رند سرمست بجو زاهد مخمور بمان
عاقلی را چه کنی عاشق دیوانه خوشست
جنتی را که در او دوست نیابی سهل است
یار اگر دست دهد گوشهٔ میخانه خوشست
گفتهٔ عاشق سرمست بخوان از مستان
زانکه در مجلس ما گفتهٔ مستانه خوشست
قدمی نه نفسی گفتهٔ ما را دریاب
بی تکلف بر ما صحبت رندانه خوشست
هر که درویش بود میل به شاهی نکند
دل درویش به آن همت شاهانه خوشست
نعمة الله به دست آر که سرمست خوشی است
زانکه این سید مستانهٔ مردانه خوشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و خوشی در عالم دل و جان اشاره میکند و تأکید میکند که گنج خوشی در دل ویران وجود دارد. او به رند و زاهد اشاره میکند و میگوید که اینکه عاشق دیوانه خوشحالتر از عاقل است، مهم است. شاعر میفرماید که بهشت بی دوست بیارزش است و در میخانه اگر یار باشد، خوشی بیشتری وجود دارد. همچنین از لذتهای عشق و مستان در مجالس صحبت میکند و بیان میکند که درویشی که به سلطنت نرود، دل بزرگ و شاهانهای دارد. در نهایت، شاعر به شادابی و خوشی مستانه اشاره میکند و تأکید دارد که زندگی و شادی واقعی در همین لحظات است.