غزل شمارهٔ ۲۶۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که جان و دلم در هوای درویش است
بیا که شاه جهانی گدای درویش است
به خاک پای فقیران و جان سر حلقه
که سرمهٔ نظرم خاک پای درویش است
در آن مقام که روح القدس ندارد بار
در آ که گوشهٔ خلوت سرای درویش است
صدای نغمهٔ عاشق و ذوق مجلس ما
نمونه ای ز حضور و نوای درویش است
به یاد ساقی باقی بنوش دُردی درد
که جام دُردی دردش دوای درویش است
اگرچه عاشق درویش با دل ریشم
ولی خوشم چو بلا از برای درویش است
سماع و مطرب ذوق است و صحبت درویش
ترنم نفس جانفزای درویش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساس مشتاقانه و عشق عمیق گوینده به درویش و زندگی ساده و زاهدانه او را بیان میکند. شاعر از درویش به عنوان شخصیتی مقدس و مورد تحسین یاد میکند و به خاک پای او احترام میگذارد. او تمام زیباییها و لذتهای زندگی را در ارتباط با درویش و حال و هوای او میبیند و میخواهد از دردها و رنجهای او درس بگیرد. در مجموع، این شعر بیانگر ارزشهای معنوی و روحانی در زندگی است که در شخصیت درویش جلوهگر شده است.