نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۳ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

نعمت الله از این و آن بگذشت

وز خیالات انس و جان بگذشت

عمر او بود همچو آب حیات

خوش روان آمد و روان بگذشت

نود و چهار سال عمر وی است

گوئیا آن به یک زمان بگذشت

نوجوانی مجو تو از پیری

فکر دیگر بکن که آن بگذشت

چه کنی نقش با خیال محال

تو بخوابی و کاروان بگذشت

عاقل ار نام و ار نشان جوید

عاشق از نام و از نشان بگذشت

زنده دل باشد آنکه پیش از مرگ

همچو سید از این جهان بگذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده به گذر سریع عمر و fleeting nature of life اشاره می‌کند. او می‌گوید که نعمت الله از نگرانی‌ها و خیالات رهایی یافته و عمرش مانند آب حیات به سرعت سپری شده است. با اشاره به نود و چهار سال عمر او، تأکید می‌کند که این عمر به تندی گذشت. شاعر از نوجوانی و پیری سخن می‌گوید و از مردم می‌خواهد به فکر چیز دیگری باشند، زیرا زمان به سرعت می‌گذرد. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که عاقل به دنبال نام و نشانی نیست و عاشق از آنها عبور می‌کند. در نهایت، او بر این باور است که کسی که با ذکاوت و آگاهی زندگی کند، پیش از مرگ از این دنیا رخت برمی‌بندد.