نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

عشق مستست و عقل مخمور است

عاقل از عاشقی بسی دور است

ذوق مستی طلب کن از مستان

چه کنی همدمی که مخمور است

زاهد ار حال ما نمی داند

هیچ او را مگو که معذور است

آینه روشن است و می بینم

در نظر ناظری که منظور است

آفتاب جمال او بنمود

لاجرم عالمی پر از نور است

گنج ویرانه ای است این دل ما

لیکن از گنج عشق معمور است

دیگران گر به عقل معروفند

نعمت الله به عشق مشهور است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره شدت و عشق و تفاوت آن با عقل و خرد است. شاعر بیان می‌کند که عشق انسان را مست و بی‌خود می‌کند و عقل را دور می‌سازد. او به مستان توصیه می‌کند که ذوق عشق را جست‌وجو کنند و از کسانی که بی‌خبر از حال عاشقان هستند، دوری کنند. زاهدان نیز که از حالت عاشقان بی‌خبرند، به نوعی نمی‌توانند درک درستی از عشق داشته باشند. همچنین، شاعر از زیبایی و نورانی بودن محبوبش می‌گوید و می‌افزاید که دل او مانند گنجی ویران است، اما عشق آن را آباد کرده است. در نهایت، او عشق را به عنوان نعمتی بزرگ معرفی می‌کند که برتر از عقل است.