غزل شمارهٔ ۲۶۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دل ما از منی و ما بگذشت
پا نهاد از سر هوا بگذشت
مدتی دُرد درد دل نوشید
عاقبت درد و هم دوا بگذشت
از وجود و عدم خلاصی یافت
از فنا نیز وز فنا بگذشت
ای که گوئی که ابتدا چه بود
ابتدا چیست انتها بگذشت
نقش غیری خیال می بستم
خواب بود آن خیال ما بگذشت
نود و پنج سال عمر عزیز
همه در دین مصطفی بگذشت
نعمت الله یگانه ای داند
که یگانه ز دو سرا بگذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تحول روح و گذر از خود خواهی و دنیای مادی میپردازد. او از تجربههای درد و رنج سخن میگوید که در نهایت به آگاهی و رهایی از هستی و نیستی میانجامد. شاعر به این نکته تأکید دارد که زندگی و عمر عزیز انسان، باید در راه دین و معنویت سپری شود، و در پایان، به یگانگی و وحدت وجود اشاره میکند که فراتر از دو دنیای مادی و معنوی است.