نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۶ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ما را همه شب شب وصال است

ما را همه روز روز حال است

از دولت عشق پادشاهیم

سلطانی عشق بی زوال است

گویا ز خدا خبر ندارد

هر دل که اسیر جاه و مال است

بگذر ز جان و عیش جان جو

کاسباب جهان همه وبال است

تا حسن جمال دوست دیدیم

ما را ز وجود خود ملال است

با روی تو جام می کشیدن

در مذهب عاشقان حلال است

نقصان مطلب ز نعمت الله

چون نیک نظر کنی کمال است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و حالتی است که عاشقان در آن به سر می‌برند. شاعر می‌گوید شب‌ها به وصال عشق می‌گذرد و روزها در حال خوشی هستند. آنها خود را پادشاهان عشق می‌دانند و بر این باورند که سلطنت عشق همیشگی و بی‌زوال است. همچنین اشاره می‌شود که کسی که در پی جاه و مال است، از حقیقت عشق دور است. شاعر به این نکته می‌پردازد که لذت‌های دنیوی زودگذر و پر از درد هستند. در نهایت، او بر این عقیده است که روح و دل آن‌ها با دیدن زیبایی معشوق آرامش پیدا می‌کند و در عشق، می‌توانند از آن لذت ببرند.