غزل شمارهٔ ۲۹۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نعمت الله میر مستان است
در خرابات میر مستان است
در گلستان عشق رندانه
گوئیا چون هزاردستان است
عقل از اینجا برفت و عشق آمد
موسم ذوق می پرستان است
عهد بستیم با سر زلفش
دل اگر بشکند شکست آنست
در عدم خوش به تخت بنشستیم
نزد اهل نظر نشست آنست
چون ز هستی خویش نیست شدیم
هستی اوست هرچه هست آنست
دامن سید است در دستم
جاودان بنده را به دست آنست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شور و حال خاصی است که در خرابات و گلستان عشق تجربه میشود. شاعر به بیان حالاتی از عشق و عقل میپردازد و تأکید میکند که در این عالم عشق، عقل جایی ندارد. او از عهدی که با معشوق بسته یاد میکند و میگوید که اگر دلش بشکند، این شکستن هم به عشق مربوط است. در نهایت، شاعر به وحدت با عشق و حقیقتی میرسد که فقط از طریق عشق میسر است و خود را بنده و وابسته به آن عشق میداند.