غزل شمارهٔ ۳۰۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
میر میخانهٔ ما سید سرمستان است
رنداگر می طلبی ساقی سرمستان است
نور چشم است و به نورش همه را می بینم
آفتابی است که در دور قمر تابان است
چشم ما روشنی از نور جمالش دارد
تو مپندار که او از نظرم پنهان است
گر فروشند به صد جان نفسی صحبت او
بخر ای جان عزیزم که نگو ارزان است
گنج اگر می طلبی در دل ما می جویش
زانکه گنجینهٔ او کنج دل ویران است
دُردی درد به من ده که خوشی می نوشم
من دوا را چه کنم درد دلم درمان است
رند مستی به تو گر روی نماید روزی
نعمت الله طلب از وی که مرا جانان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال رند و عاشق میپردازد که در جستجوی می و مستی است. شاعر به سید سرمست اشاره میکند که نماد نور و روشنی است و عشق به او را اساسی برای خوشی و آرامش میداند. او به ارزش صحبت کردن با این عشق، حتی به بهای جانش، تأکید میکند و میگوید که گنج واقعی در دل او نهفته است. همچنین درد و رنج را به شکل شیرینی توصیف میکند و از اینکه عشقی به او روی میآورد، شکرگزار است. به طور کلی، شاعر عمیقترین احساسات و جستجوی معنوی خود را در قالبی زیبا و فلسفی بیان میکند.