نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

میر میخانهٔ ما سید سر مستانست

رند اگر می طلبی ساقی سرمست آنست

نور چشم است و به نورش همه را می بینم

آفتابیست که در دور قمر تابانست

چشم ما روشنی از نور جمالش دارد

تو مپندار که او از نظرم پنهانست

گر فروشند به صد جان نفسی صحبت او

بجز ای جان عزیزم که نکو ارزانست

گنج اگر می طلبی در دل ما می جویش

ز آنکه گنجینهٔ او کُنج دل ویرانست

دُردی درد به من ده که خوشی می نوشم

من دوا را چه کنم درد دلم درمانست

رند مستی به تو گر روی نماید روزی

نعمة الله طلب از وی که مرا جانانست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به معرفی میخانه و ساقی خود می‌پردازد، که او را سید سر مستان نامیده و بیان می‌کند که رندانی که به دنبال می‌باشند، باید از او طلب کنند. نور چشم او روشنی‌دهنده است و به واسطه آن همه چیز را می‌بیند. او به شاعر نزدیک است و از دید او پنهان نمی‌شود. اگر کسی بخواهد به گفتگو با او بپردازد، هیچ چیز با ارزش‌تر از او و جان عزیزش نیست. گنج واقعی در دل و احساسات او نهفته است. شاعر از درد و غصه‌اش صحبت می‌کند و می‌گوید که این درد، زندگی‌اش را شیرین می‌کند. در نهایت، او از رند مست می‌خواهد تا روزی به او روی آورد و نعمت‌های خدا را طلب کند.