غزل شمارهٔ ۳۱۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کشتهٔ عشق تو دل زندهٔ جاویدان است
این چنین کشته کسی زندهٔ جاویدان است
سخن از گنج و طلسم ار بکنم عیب مکن
عشق گنجیست که در کنج دل ویران است
جان فدا کردم و جانان نظری کرد به من
هرچه دارم همه از بندگی جانان است
در سراپردهٔ دل خلوت دلدار من است
خوش مقامی که در او تکیه گه سلطان است
در خرابات قدم نه دَمکی خوش بنشین
که در این آب و هوا پرورش رندان است
چون همه آینهٔ حضرت او می نگری
در هر آئینه که بینم به حقیقت آن است
گوش کن گفتهٔ سید بشنو از سر ذوق
که سخنهای خوشش از نفس مستان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و تاثیر عمیق آن بر زندگی انسانها اشاره میکند. او میگوید عشق، مانند گنجی در دل ویران جای دارد و کشته شدن در عشق باعث جاودانگی میشود. شاعر از فدای جانش در مقابل محبوب سخن میگوید و میگوید که تمامی داراییاش از بندگی محبوبش نشات میگیرد. او همچنین اشاره میکند که دلش مکانی برای خلوت و حضور معشوق است و از خوشیهای آن میگوید. در نهایت، شاعر از عشق و افکار خوشی که از آن ناشی میشود، سخن میگوید و بر اهمیت آن در زندگی تأکید میکند.