غزل شمارهٔ ۳۱۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منست
عشقش همی جستم به جان دل گفت درجان منست
هر جا که مه روئی بود آنی از او دارد ولی
آنی که او دارد همه می دان که از آن منست
در کنج ویران دلم گنجیست پنهان عشق او
گنجی اگر باید تو را در کنج ویران منست
از مجلس اهل دلان خواهی که تا یابی نشان
آن مجمع جمع چنان زلف پریشان منست
میخانه خوش آراسته رندی خوشی نوخواسته
ساقی سرمست خوشی امروز مهمان منست
زنّار کفر زلف ما رو در میان بندش بپا
آنگه به صدق دل بگو کاین کفر ایمان منست
سید مرا بنواخته سردار رندان ساخته
هرجا که یابی حاکمی محکوم فرمان منست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و شوق عاشقانه اشاره دارد. شاعر از عشق خود به محبوب سخن میگوید و بیان میکند که او در جستجوی عشق است و این عشق فقط مربوط به اوست. هر جا که زیبایی و مهروئی هست، آن عشق را از آن خود میداند. در دل و خرابیاش گنجی از عشق محبوب دارد و میگوید که اگر کسی به دنبال عشق واقعی است، باید در دل او جستجو کند. همچنین، شاعر به میخانه و شادیهایی که در آنجا وجود دارد اشاره میکند و تأکید میکند که عشق و دیوانگی او تنها برای خود اوست. در پایان، به قدرت و تأثیرگذاری خود در جمع رندان اشاره میکند و میگوید که او فرمانروای عشق و دلهاست.