نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دُرد دردش دوای جان منست

خوش دوائی برای جان منست

جان من تاگدای حضرت اوست

شاه عالم گدای جان منست

آن هوائی که روح می بخشد

نفسی از هوای جان منست

بحر ما را کرانه پیدا نیست

انتها انتهای جان من است

من ز خود فانی و به او باقی

این بقا از فنای جان منست

به جفا رو نپیچم از در او

جاودان این وفای جان منست

دل به غیرش اگر کند میلی

نزد سید بلای جان منست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق عمیق و وابستگی شاعر به یک وجود الهی و معصوم می‌پردازد. شاعر از درد و خوشی‌های روحانی گفتگو می‌کند و می‌گوید که وجودش به گدایی در درگاه آن حضرت وابسته است. هوای عشق او را زنده می‌کند و او خود را فانی در عشق و بقا در محبت آن وجود می‌داند. وفاداری به او را امری ابدی می‌داند و در نهایت، دل‌باختگی به غیر او را بی‌معنا می‌شمارد. به طور کلی، شعر تجلی عشق و ارادت به خداوند و اولیای الهی است.