غزل شمارهٔ ۳۲۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در نظر آنکه نور چشم من است
یوسف نازنین و پیرهن است
همه عالم تن است و او جان است
روشنست آفتاب و مه بدن است
چشم مستی نموده کاین عین است
سر میمی گشوده کاین دهن است
چون یکی در یکی یکی باشد
گر بگویم هزار یک سخن است
غیر از نیست ور تو گوئی هست
همه نقش خیال مرد و زن است
دل ما تخت گاه سلطان است
عشق او پادشاه انجمن است
نعمة الله بود ز آل حسین
در همه جا چو بوالحسن حسن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی یوسف، نماد محبت و نیکی، میپردازد. شاعر این عشق را به عنوان جان برای بدن و روشنایی در عالم معرفی میکند. او عشق را به عنوان قدرتی بزرگ و سلطنتی توصیف میکند که دل انسان را تسخیر میکند. در نهایت، اشارهای به نعمتهای الهی و پیوند آنها با شخصیتهای بزرگ تاریخی مانند آل حسین و حسن دارد. شعر بیانگر اهمیت عشق و زیبایی در زندگی انسان است و آن را به مرکز عالم هستی پیوند میدهد.