غزل شمارهٔ ۳۲۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دردمندیم و آن دوا این است
راحت جان مبتلا این است
نقش رویش خیال می بندم
در نظر نور چشم ما این است
دل ما جان خود به جانان داد
دولت و دین دو سرا این است
عقل بیگانه رفت و عشق آمد
یار سرمست آشنا این است
همه با اصل خویش واگردیم
ابتدا آن و انتها این است
هر که فانی شود بقا یابد
رو فنا شو که خود بقا این است
نعمت الله هر که دید بگفت
مظهر حضرت خدا این است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به درد و رنج خود اشاره میکند و از دلدادگی و عشق به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که آرامش و راحتی روح در عشق است و تصویر محبوبش را در ذهن تداعی میکند. دل او جان خود را به معشوق تقدیم کرده و عشق را بالاتر از عقل میداند. شاعر به این نکته اشاره دارد که باید به اصل و حقیقت وجودی خود برگشت و با فانی شدن در عشق، به بقا و جاودانگی دست یافت. در نهایت او میگوید که هر کس نعمتهای الهی را ببیند، به ظهور خداوند پی میبرد.