غزل شمارهٔ ۳۳۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شاه شاهان گدای حضرت اوست
جان عالم فدای حضرت اوست
در نظر این و آن نمی آید
دیده خلوت سرای حضرت اوست
در دلم غیر او نمی گنجد
دیگری کی به جای حضرت اوست
همه کس آشنای خود یابد
هر که او آشنای حضرت اوست
من ز خود فانیم به او باقی
این حیات از بقای حضرت اوست
زاهدان در هوای حور و بهشت
دل من در هوای حضرت اوست
نعمت الله که میر مستان است
نزد رندان عطای حضرت اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و ارادت به حضرت حق و مقام والای اوست. شاعر بیان میکند که شاهان و بزرگان همگی در برابر عظمت و محبت خداوند خاکی هستند و جانها فدای او میشود. او میگوید که در دلش جای دیگری نیست و همه کسانی که به او نزدیک میشوند، او را میشناسند. شاعر خود را فنا شده در او میداند و معتقد است که وجودش از وجود او نشأت میگیرد. همچنین زاهدان که در آرزوی بهشت هستند، دل شاعر تنها در طلب محبت خداست و نعمتهای الهی نیز از عطای او به بندگان است.