غزل شمارهٔ ۳۴۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانم خیال شد به خیال خیال دوست
دل بیقرار گشت به عشق وصال دوست
هر کس به آرزوی جمالست در جهان
مائیم و آرزوی خیال جمال دوست
مهر منیر چیست شعاعی ز روی یار
یا کیست ماه نو چو غلامی هلال دوست
تا زنگ غیر ز آئینهٔ دل زدوده ام
در آینه ندیده ام الوصال دوست
مردم ندیده اند و گر سرو راستین
بر جویبار دیدهٔ ما چون هلال دوست
ما را کمال نیست به خود ای عزیز ما
داریم ما کمال ولی از کمال دوست
سید تو بار جان منه اندر وثاق دل
کاین خانه جای رخت بود یا محال دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و آرزوی وصال اشاره دارد. شاعر با تصویرسازیهای زیبا، عشق به دوست را به عنوان اصلیترین آرزو و دلیل بیقراری دل خود معرفی میکند. او به زیبایی و نور چهره محبوب اشاره میکند و میگوید که در دل خود، جز عشق دوست را نمیبیند. همچنین بیان میکند که درک کمال واقعی فقط از طریق دوست حاصل میشود و در نهایت از محبوب میخواهد که در دل او جا بگیرد، چرا که آنجا مکان مناسبی برای ساکن شدن اوست.