غزل شمارهٔ ۳۴۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
در خانقهی که شیخ ما اوست
سرحلقه و شیخ هر دو نیکوست
دشمن چه کنیم یار غاریم
از دوست طلب کنیم هم دوست
آیینهٔ روشنی به دست آر
اما می بین که هر دو یک روست
زلفش بگشود و داد بر باد
زان بوی نسیم صبح خوشبوست
خورشید جمال او برآمد
عالم همه نور طلعت اوست
سر رشتهٔ فقر ما طلب کن
تا دریابی که رشته یک توست
شاه است چو سید یگانه
هر بنده که او به عشق آن جوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در خانقاهی که شیخ و سرحلقه هر دو نیکو هستند، ما با یارانی در کنار هم هستیم و از دوست، دوستی میطلبیم. دنیا مثل آینهای است که هر دو طرف یکسانند، و زلف محبوب هم به باد سپرده شده و بوی خوشی دارد. خورشید زیبایی او درخشیده و تمامی عالم را نورانی کرده است. برای درک فقر و نیاز خود، باید به دنبال سررشتهای باشیم که به خودمان مرتبط است. او شاهی است که در عشق به او، بندگی معنا پیدا میکند.