غزل شمارهٔ ۳۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
صد دوا بادا دوای درد بی درمان ما
دُرد دردش نوش کن گر می بری فرمان ما
خون دل در جام دیده عاشقانه ریختیم
بر امید آنکه بنشیند دمی بر خوان ما
خانه خالی کرده ایم و خوش نشسته بر درش
غیر او را نیست باری در سرا بستان ما
در حیات جاودانی یافته از عشق او
همدم زنده دلان شو تا بیابی جان ما
در میان ما و او غیری نمی آید به کار
ما از آن دلبریم و دلبر ما ز آن ما
دُرد درد او دوای درد ما باشد مدام
عشق او گنجیست در کنج دل ویران ما
آشنای نعمت اللهیم و غرق بحر او
ذوق اگر داری درآ در بحر بی پایان ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و دلبستگی شدید خود به معشوق میپردازد. او از درد و رنج ناشی از جدایی صحبت میکند و میگوید که درد عشق نه تنها دردی است که باید تحمل شود، بلکه دردی است که همان عشق به آن دامن میزند. شاعر امید دارد که معشوق روزی بر خوان او بنشیند و زندگیاش را پر کند. او به خالی بودن خانه و عدم حضور معشوق اشاره میکند و میگوید تنها عشق اوست که به زندگیاش معنا میدهد. در نهایت، شاعر از دریاچه بیپایان عشق میگوید و دعوت میکند تا کسانی که ذوق دارند به این عشق بپیوندند.