غزل شمارهٔ ۳۵۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را وجود نیست و گر هست وجود اوست
بود وجود ما به حقیقت وجود اوست
بی نور بود ِ او نبُود بود هیچ بود
بودی که هست پرتوی از نور بود اوست
بشنو به ذوق گفتهٔ عشاق بزم عشق
کین قول عاشقانه ز گفت و شنود اوست
عود دلم به آتش عشقش روان بسوخت
بوی خوشی که می شنوی بوی عود اوست
گر رند دردمند خورد درد گو منال
کاین شربتی نکوست زیان نیست سود اوست
مستیم و لاابالی و بر دست جام می
در بزم هر چه هست ز انعام جود اوست
این قول سید است که نامش چو بشنوی
واجب شود به تو سخنی کان درود اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان وجود خدا و عشق او پرداخته و تأکید میکند که وجود ما تنها بر شالوده وجود او استوار است. شاعر به نور و وجود الهی اشاره میکند که همه چیز را روشن میکند و محبت و عشق به او را میستاید. او عشق را مانند عود میداند که سوخته و بوی خوش آن ناشی از عشق خداست. در نهایت، شاعر به حال مستی و شادی در بزم عشق اشاره دارد و میگوید که همه نعمتها و زیباییها ناشی از جود و کرم خداوند است. کنایههایی به درد و رنج عاشقانه نیز وجود دارد که به ارزش و زیبایی عشق اشاره میکند.