غزل شمارهٔ ۳۵۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر تو عاشق یاری به عشق دوست نکوست
به هر چه دیده گشائی چه حسن اوست نکوست
اگر به کعبه رَوی بی هوای یار بد است
وگر به میکده باشی به یاد دوست نکوست
جهان و صورت و معنی چو مغز باشد و پوست
تو مغز نغز بگیر و مگو که پوست نکوست
اگرچه کشتن عشاق بد بود بر ما
ولی چه عادت آن یار نیکخوست نکوست
تو را نظر به خود است ای عزیز بد باشد
مرا که در همه حالی نظر به دوست نکوست
بیا و جامهٔ جان چاک زن به دست مراد
چو لطف او به کرم در پی رفوست نکوست
ز زلف یار به عمر درازت ای سید
چو شانه حاصلت از نیم تار موست نکوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیباییهای آن صحبت میکند. شاعر میگوید اگر کسی واقعاً عاشق است، باید به عشق و زیباییهای دوستش توجه کند، نه به ظواهر. او به مقایسه کعبه و میکده میپردازد و میگوید حتی اگر به مکانهای مقدس بروی، ولی به یاد محبوب نباشی، فایدهای ندارد. همچنین بر اهمیت باطن و معنای عشق تاکید میکند و میگوید که باید به عمق عشق و احساسات توجه کنیم، نه به ظواهر سطحی. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که حتی در سختیها و مشکلات عشق، باید به یاد محبوب بود و از آن لذت برد.