نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۶ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

با آفتاب حسنش مه نزد او هلالی است

هر ذره ای که بینی او را از او هلالی است

هر مختصر که بینی او معتبر بزرگیست

نقصی اگر بیابی آن نقص هم کمالی است

جائی که جز یکی نیست مثلش چگونه باشد

دو آینه از آن رو تمثال بی مثالی است

گیتی نمای ساقیست هر ساغری که نوشیم

عینی که دیده بیند سرچشمه زلالی است

او آفتاب تابان عالم همه چو سایه

غیرش مخوان که غیرش نزدیک ما خیالی است

عشق است جان عالم جانم فدای جانان

جانی که عشق دارد آن جان بی زوالی است

امروز یار ما شو بگذار دی و فردا

با حال نعمت الله اینها همه مجالیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به وصف زیبایی و عظمت محبوب می‌پردازد. شاعر از نور و زیبایی معشوق به عنوان آفتاب و هلال یاد می‌کند و هر ذره‌ای از وجود او را به کمال و بزرگی تعبیر می‌کند. او بر این باور است که حتی نقص‌های موجود در معشوق نیز به نوعی کمال هستند. شاعر عشق را جان عالم می‌داند و بر این نظر است که این عشق، جاودانه و پایدار است. در نهایت، او از یار خود می‌خواهد که امروز به او بپیوندد و از لحظات زیبا و نعمت‌های زندگی بهره‌برداری کنند، زیرا این فرصت‌ها محدود و زودگذرند.