غزل شمارهٔ ۳۷۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در دل هر که عشق جانان نیست
مرده دانش که در تنش جان نیست
عاشق زلف و روی معشوقم
التفاتم به کفر و ایمان نیست
در خرابات چون من سرمست
هیچ رندی میان رندان نیست
ای که درمان درد می جوئی
خوشتر از درد درد درمان نیست
حالتی دیگر است مستان را
تو ندانی اگر تو را آن نیست
نور چشم است و در نظر پیداست
روشنش را ببین که پنهان نیست
هر که کفران نعمت الله کرد
در همه مذهبی مسلمان نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و حال عاشقانه میپردازد. او میگوید که بدون عشق، انسان مردهای بیش نیست. عشق به معشوق فراتر از مسائل دینی و اعتقادی است. در وضعیت مستی و خرابت، همگان به دنبال خوشی هستند و هیچ رندی برتر از عشق را نمیتواند یافت. شاعر از دردی صحبت میکند که خوشایندتر از درمان آن است و این حالتی خاص دارد که شاید برای دیگران قابل درک نباشد. در نهایت، اشاره میکند که کفران نعمتهای خداوند، انسان را از شمول مسلمانان خارج میکند.