غزل شمارهٔ ۳۷۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هر کرا درد نیست درمان نیست
هر کرا کفر نیست ایمان نیست
بت پندار هر که او نشکست
نزد ما بندهٔ مسلمان نیست
هر که او جان فدای عشق نکرد
مرده می دان که در تنش جان نیست
در محیطی که ما در آن غرقیم
هیچ پایان مجو که پایان نیست
سر موئی نیابد از زلفش
هر که سرگشته و پریشان نیست
کُنج دل گنجخانهٔ عشق است
گنج اگر در ویست ویران نیست
در خرابات همچو سید ما
رند مستی میان رندان نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر مفهومی عمیق درباره عشق و ایمان است. شاعر میگوید که درد و درمان هر کسی یکسان نیست و کفر و ایمان هم در همه جا وجود ندارد. او بر این باور است که کسی که به عشق اهمیت نمیدهد، از روح و زندگی واقعی بیبهره است. همچنین، در دنیایی که ما زندگی میکنیم، انتهای کار نامشخص است و نمیتوان به راحتی به نتیجهگیری رسید. عشق به عنوان گنجی در دل انسانها شناخته میشود و اگر کسی در این گنجینه نیست، دلش ویران است. در نهایت، شاعر به آزادگی و مستی در میان اهل عشق اشاره میکند و میگوید که در این حالت، کسی در میان دیگران بینظیر و رند نیست.