غزل شمارهٔ ۳۸۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
دل ندارد هر که او را درد نیست
وانکه خود دردی ندارد مرد نیست
نزد بی دردان مگو زینهار درد
دشمنست آن دوست کو همدرد نیست
با لب و رخسار و چشم مست یار
حاجت نقل و شراب و درد نیست
در هوای آفتاب روی او
در به در گشتیم از وی گرد نیست
درد بی درمان ما را از یقین
غیر سید دیگری در خورد نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به بیان احساسات و تجربیات انسانی در مورد درد و همدلی میپردازد. شاعر میگوید که کسی که درد احساس نمیکند، نمیتواند انسان واقعی باشد. او تاکید میکند که در جمع کسانی که درد نمیکشند، نباید از درد سخن گفت، زیرا همدردی در آنجا وجود ندارد. شاعر همچنین اشاره میکند که زیباییهای ظاهری عاشق کافی نیست و او به دنبال عمق عواطف و ارتباط واقعی است. در نهایت، دردهای او به قدری عمیق و سنگین هستند که هیچکس دیگری جز معشوقش نمیتواند آنها را درک کند.