غزل شمارهٔ ۳۷۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
غنچهٔ باغ غیر خندان نیست
بگذر از غیر او که چندان نیست
هر که نقش خیال غیری بست
نقشبندی او به سامان نیست
عاقلی کی چه عاشقی باشد
مست و مخمور هر دو یکسان نیست
در دل هر که گنج معرفت است
هست معمور و گنج ویران نیست
دردمندیم و درد می نوشیم
به از این درد ، درد درمان نیست
ای که گوئی که توبه از می کن
این چنین کار ، کار رندان نیست
عاشق رند و مست چون سید
در خرابات می پرستان نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و عشق ورزی میپردازد. شاعر به بیان این نکته میپردازد که غنچه و زیبایی واقعی تنها در عشق به معشوق نهفته است و هر کس که به غیر او فکر کند، به حقیقت نمیرسد. او همچنین اشاره میکند که عقل و عشق نمیتوانند در یک فرد جمع شوند؛ زیرا عشق مستی خاص خود را دارد. در پایان، شاعر به درد و رنج ناشی از عشق و اهمیت آن در زندگی عاشق اشاره میکند و از توبه از عشق و مینوشی انتقاد میکند. عاشق واقعی باید در دنیای عشق و خماری زندگی کند.