غزل شمارهٔ ۳۷۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بحریست بحر دل که کرانش پدید نیست
راهیست راه جان که نشانش پدید نیست
علم بدیع ماست که از غایت شرف
دارد معانئی که بیانش پدید نیست
عشقست و هرچه هست و جز او نیست در وجود
در هر چه بنگری جز از آتش پدید نیست
عالم منور است از آن نور و نور او
از غایت ظهور عیانش پدید نیست
گفتم میان او به کنار آورم ولی
از بس که نازکست میانش پدید نیست
مجموع کاینات سراپردهٔ ویند
وین طرفه بین که هیچ مکانش پدید نیست
هر ذره که هست از آن نور روشن است
اینش بتر نماید و آنش پدید نیست
او جان عالمست و همه عالمش بدن
پیداست این تن وی و جانش پدید نیست
سودای عشق مایهٔ دکان سید است
خوش تاجری که سود و زیانش پدید نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به توضیح و توصیف عشق و حقیقتی که در عالم وجود دارد میپردازد. شاعر از عواطف عمیق و نامحسوس صحبت میکند و میگوید که در عالم وجود، عشق و حقیقت به شکلی پنهان و غیرقابل بیان وجود دارند. او به وجود نوری اشاره میکند که عالم را روشن کرده، اما خود نور را نمیتوان به وضوح دید. شاعر به رابطه بین عشق و وجود میپردازد و بیان میکند که همه چیز در عالم تحت تأثیر عشق است. در نهایت، او به تجارتی اشاره میکند که تنها سود و زیان عمیق عشق را در بر دارد و این وضعیت را به نوعی خاص و بینظیر توصیف میکند.