نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

جان ندارد هر که جانانیش نیست

گرچه تن دارد ولی جانیش نیست

زاهد گوشه نشین در عشق او

هست از زاهد ولی آنیش نیست

کفر زلفش گر ندارد دیگری

کی بود مومن که ایمانیش نیست

بی سر و سامان شدم در عاشقی

ای خوش آن رندی که سامانیش نیست

ساغر می گرچه دارد جرعه‌ای

همچو خم، ذوق فراوانیش نیست

هر دلی کز عشق او شد دردمند

غیر دُرد درد درمانیش نیست

سید سرمست مهمان من است

هیچکس چون بنده مهمانیش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و ارتباط میان جان و جانان است. شاعر می‌گوید که کسی که جانان (عشق) ندارد، در حقیقت جان ندارد، هرچند که جسمش زنده باشد. زاهدانی که در گوشه‌ای نشسته‌اند، اگر عشق الهی را تجربه نکرده باشند، واقعاً زاهد نیستند. همچنین، شاعری به کفر زلف معشوق اشاره می‌کند و می‌پرسد که آیا کسی می‌تواند مؤمن باشد اگر عشق را نشناخته باشد؟ او از بی‌سامانی در عشق خود شکایت دارد و معتقد است که خوشا به حال آن رندانی که از سامان و قید و بند آزادند. در ادامه، سخن از درد و رنج عشق به میان می‌آید و اینکه هر قلبی که از عشق رنج می‌برد، درمانی جز عشق ندارد. شاعر هم در نهایت به مهمانی سید سرمست اشاره می‌کند و می‌گوید کسی نمی‌تواند چون او بنده‌ی عشق باشد.