غزل شمارهٔ ۳۸۴ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هر که را عشق نیست آنش نیست
مرده ای می شمر که جانش نیست
لذت از عمر خود کجا یابد
عاقل ار ذوق عاشقانش نیست
غرق دریای عشق او مائیم
لاجرم بحر ما کرانش نیست
ای که پرسی نشان او از ما
غیر نامی دگر نشانش نیست
در میان و کنار می جوئی
جز خیالی از آن میانش نیست
جام می را بگیر و نوشش کن
کاین معانی جز از بیانش نیست
سود دارد ولی زیانش نیست
نعمت الله هر که مایهٔ اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان اهمیت عشق و عشق ورزی پرداخته و به این نکته اشاره میکند که کسی که عشق ندارد، مانند مردهای است که جان ندارد. شاعر میگوید که عاقل واقعی کسی است که ذوق عاشقان را درک کند. او عاشقانه در دریای عشق غرق شده و این عشق به او معنای زندگی میبخشد. همچنین، به پرسشهای دیگران درباره عشق پاسخ میدهد و میگوید که جز نام او، نشانی دیگر از عشق وجود ندارد. در نهایت، شاعر به لذت نوشیدن میپردازد و میگوید که چنین معانی فقط از بیان عشق نشأت میگیرد و همواره سودمند است.