نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

در حقیقت عشق را خود نام نیست

می که می نوشد چو آنجا جام نیست

کی بیابد نیک نامی در جهان

هر که او در عاشقی بدنام نیست

مرغ دل سیمرغ قاف معرفت

جز سر زلف بتانش دام نیست

سوختگان دانند و ایشان گفته اند

پخته داند کاین سخن با خام نیست

صبحدم می گفت سرمستی به من

بامداد عاشقان را شام نیست

در خرابات مغان مستان بسی است

همچو من مستی در این ایام نیست

نعمت الله جام می بخشد مدام

خوشتر از انعام او انعام نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و ویژگی‌های آن است. شاعر می‌گوید که عشق به خودی خود نامی ندارد و مانند می‌نوشی که در جایی که جامی نیست، درک نمی‌شود. فردی که در عاشقی بدنام نیست، می‌تواند در جهان نیک‌نامی یابد. او همچنین به وجود سوختگان و عاشقانی اشاره می‌کند که می‌دانند در دل فقط زلف محبوب است که باعث آزار است. صبح‌دمی، شخص مستی به او می‌گوید که عاشقان در بامداد چیزی ندارند، و در خرابات مغان، بزرگانی چون او بسیارند. در پایان، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که نعمتی که از خداوند (نعمت الله) می‌رسد، بهتر از هر منتی است و خوشحال‌تری در آغوش عشق وجود ندارد.