نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۳ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست

در دو عالم غیر این یک پادشاهی هست نیست

چیست عالم سایه بان آفتاب حسن او

این چنین شاه لطیفی هیچ جائی هست نیست

بینوایان یافتند از جود آن سلطان نوا

در همه لشگر گه او بینوائی هست نیست

دردمندانیم و می نوشیم دُرد درد دل

غیر این شربت دگر ما را دوائی هست نیست

بر در میخانه با رندان مجاور گشته ایم

درجهان خوشتر از این دولت سرائی هست نیست

کشتهٔ او را حیات جاودانی نیست هست

عاشقان را غیر ازین دیگر بقائی هست نیست

نعمت الله می نماید نور چشم ما به ما

مثل او آئینهٔ گیتی نمائی هست نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که در آن شاعر به وصف و ستایش یک پادشاه می‌پردازد. او بیان می‌کند که لطف و محبت این پادشاه بی‌نهایت است و در دو جهان نمی‌توان پادشاهی مانند او پیدا کرد. سایه‌اش سایه‌ای پرنور و دل‌نشین است و در میان افراد بی‌نوای لشکر او، همواره کمک و نیکی دیده می‌شود. شاعر همچنین اعتراف می‌کند که در دنیای پر درد و رنج، تنها نوشیدنی که برای دردهایش دارد محبت و عشق به این پادشاه است و در کنار رندان نیز به سر می‌برد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که عشق به این پادشاه و نورانیتی که از او به جانش می‌تابد، برای عاشقان تنها راه بقا است.