غزل شمارهٔ ۴۰۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
روحها در روح اعظم فانی است
در حقیقت خدمتش هم فانی است
گرچه آدم باقی است از وجه حق
هم بوجهی نیز آدم فانی است
جام جم فانی است نبود این عجب
این عجب بنگر که جم هم فانی است
ایکه گوئی فوت شد شادی ما
غم مخور زیرا که هم غم فانی است
گردمی با جام می همدم شوی
دمبدم در غیر آن دم فانی است
قطره و موج و حباب و جام می
نزد ما این جمله دریم فانی است
شبنمی بودیم ما چون آفتاب
خوش طلوعی کرد شبنم فانی است
هرچه باشد غیر او فانی بود
اوست باقی سوز و ماتم فانی است
گر بوجهی اسم اعظم اسم اوست
در مسما اسم اعظم فانی است
دیگری را کی بود خود دار و گیر
اندر آن میدان که رستم فانی است
ما همه خود فانی و او باقی است
بشنو از سید که عالم فانی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر فانی بودن هر چیز جز خداوند است. شاعر میگوید که روحها و هرگونه خدمت به آنها نیز فانی است. انسانها، با اینکه در جنبهای باقی هستند، در جنبهای دیگر فانیاند. حتی چیزهایی چون جام و شادمانی نیز فانی هستند. همهی ما در این دنیا مانند قطرهای هستیم که در برابر دریا فناپذیر است. فقط خداوند است که باقی و جاودان است، و این نکته را به ما میآموزد که هر چیز دیگری تنها در این دنیا وجود دارد و فانی است. در نهایت، همه چیز به فنا میرود، جز ذات الهی که باقی است.