غزل شمارهٔ ۴۰۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
صحبت جانان من مجلس روحانی است
مفرش خاک درش مسند سلطانی است
لایق هر عاشقی نیست غم عشق او
شادی جان کسی کو به غم ارزانی است
مایهٔ دکان جان درد دل است ای عزیز
حاصل سودای عشق بی سر و سامانی است
شهر وجودم تمام بندهٔ فرمان اوست
جملهٔ اقلیم دل مملکت جانی است
کفر سر زلف او رونق ایمان من
رونق ایمان ز کفر این چه مسلمانی است
لیلی صاحب نظر واله و مجنون او
عاقلی و عشق او غایت نادانی است
دوش درآمد ز در دلبر سرمست و گفت
عاشق یکتای من سید بی ثانی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلیری در دوست داشتن معشوق است. شاعر بیان میکند که فضای حضور معشوق همانند یک مجلس روحانی است و حقایق عشق را به زیبایی توصیف میکند. او میگوید که غم عشق خاص هر عاشقی نیست و شادی واقعی در غم عشق نهفته است. همچنین، اشاره میکند که عشق باعث دیوانگی و نادانی میشود و در نهایت، معشوق را یکتاست و عاشق واقعی او بدون همتا و منحصر به فرد است.