نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۷ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ما را چو ز عشق راحتی هست

از هر دو جهان فراغتی هست

از عشق هزار شکر داریم

از عقل ولی شکایتی هست

چه قدر عمل چه جای علم است

ما را ز خدا عنایتی هست

از عقل به جز حکایتی نیست

آری که ورا حکایتی نیست

این بحر محیط بیکران است

تا ظن نبری که غایتی هست

جانان بستان و جان رها کن

زیرا که در آن حکایتی هست

بشنو سخنی ز نعمت الله

گر ذوق ورا روایتی هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و حالتی از آرامش ناشی از عشق می‌پردازد. او به این نکته اشاره می‌کند که عشق موجب راحتی و فراغت از مشغله‌های دنیا می‌شود. شاعر از عشق به عنوان منبع شکرگزاری یاد می‌کند، در حالی که از عقل شکایت دارد و تأکید می‌کند که نمی‌توان با علم و عمل به عمق عشق دست یافت. او عشق را به دریایی بیکران تشبیه می‌کند و اشاره می‌کند که در این دنیا هیچ هدف و غایتی جز عشق وجود ندارد. در نهایت، او می‌گوید که باید جان را به عشق بسپاریم، زیرا در این عشق داستانی عمیق نهفته است.