غزل شمارهٔ ۴۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در خرابات فنا ملک بقا داریم ما
خوش بقای جاودانی زین فنا داریم ما
کشته عشقیم و جان در کار جانان کرده ایم
این حیات لایزالی خونبها داریم ما
خم می درجوش و ما سرمست و ساقی در نظر
غم ز مخموران این دوران کجا داریم ما
جام دُرد درد او شادی رندان می خوریم
درد می دانیم و دایم این دوا داریم ما
دیگران گر ملک و مال و تخت شاهی یافتند
سهل باشد نزد ما زیرا خدا داریم ما
نقد گنج عشق او در کنج دل ما دیده ایم
این چنین گنجی طلب میکن ز ما داریم ما
در طریق عاشقی عمریست تا ره می رویم
رهبری چون نعمت الله رهنما داریم ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و تجربههای عمیق روحی خود میپردازد. او از فنا و زوال دنیا صحبت میکند و بر این باور است که بقا و جاودانگی را در عشق و محبت یافته است. عشق را به عنوان خونبهای حیات لایزال خود میداند و از نشاط و مستی ناشی از عشق سخن میگوید. شاعر به بیاعتنایی به مال و مقام دنیوی اشاره میکند و بر اهمیت عشق و ایمان به خدا تأکید میکند. او از گنجینهای در دل خود صحبت میکند که عشق را در خود دارد و نسبت به مسیر عاشقی که طی کردهاند، به رهنما بودن نعمت الله اشاره میکند. بهطور کلی، شاعر عشق را محور زندگی و منبع واقعی خوشبختی میداند.