غزل شمارهٔ ۴۱۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
آتش عشقش تمام عود وجودم بسوخت
بوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت
شمع معنبر نهاد مجلس جان بر فروخت
در دل مجمر مرا زود چو عودم بسوخت
تا نزنم دم دگر از خود و از معرفت
عارف معروف من غیب و شهودم بسوخت
یک نفسی جام می همدم ما بود دوش
از دم دل سوز ما نیست و بودم بسوخت
آتش سودای او گرد دکانم گرفت
جمله قماشی که بود مایه و سودم بسوخت
ملک فنا و بقا جمله بر انداختم
چند از این و از آن بود و نبودم بسوخت
سوختهٔ همچو من در همه عالم مجوی
کز نفس سیدم جمله وجودم بسوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره اشتیاق و عشق عمیق سخن میگوید که باعث سوختن وجود شاعر شده است. شاعر با بیان اینکه آتش عشق، تمام وجودش را سوزانده، به بوی خوش و زیبایی عشق اشاره میکند که او را به حالتی عمیق و معنوی میبرد. او از سرنوشت خود میگوید که در جستجوی عشق، به فراموشی دنیای فانی افتاده و دیگر به چیزهای دنیوی اهمیت نمیدهد. در نهایت، شاعر خود را شبیه به دیگران نمیداند و میگوید که در عالم کسی مثل او نیست زیرا عشق و وجودش به طور کامل تحت تأثیر عشق معشوقش سوخته است.