نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوخت

شمع عشقش در گرفت و رشتهٔ جانم بسوخت

از دم گرمم به عالم آتشی خوش در فتاد

هرچه بود ازخشک و تر هم این و هم آنم بسوخت

عشق جانان آتش است و جان من پروانه ای

منتش بر جان من کز عشق او جانم بسوخت

عود دل را سوختم در مجمر سینه خوشی

از تف آن دامن و کوی گریبانم بسوخت

بود گنج معرفت در کنج ویران دلم

آتشی افتاد و گنج و کنج ویرانم بسوخت

ز آه دل سوزم که آتش می نهد در این و آن

جسم و جان بر باد رفت و کفر و ایمانم بسوخت

گفته های نعمت الله می نوشتم در کتاب

در ورق آتش فتاد و دست و دیوانم بسوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و سوزان عشق پرداخته است. شاعر از وقوع آتش عشق خود سخن می‌گوید که تمام وجودش را فراگرفته و جانش را می‌سوزاند. او در این آتش، تمام داشته‌ها و اندوخته‌های روحی خود را از دست می‌دهد و عشق را به عنوان منبع این آتش معرفی می‌کند. همچنین، او از ویرانی دل و تبدیل آن به "کنج ویران" صحبت می‌کند و احساس سوزش در اثر درد و عشق را به تصویر می‌کشد. در نهایت، او به نابودی نوشته‌ها و یادگاری‌ها نیز اشاره دارد که به همین آتش عشق منتهی می‌شود. در کل، شعر به غم و شادی‌ها و سوز و گدازهای عشق می‌پردازد.