غزل شمارهٔ ۴۱۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بی سبب وصل یار نتوان یافت
به خیالی نگار نتوان یافت
از میان تا کناره نکنی
آن میان در کنار نتوان یافت
بی زمستان سرد و آتش و دود
لذتی از بهار نتوان یافت
می خمخانه در سرای حدوث
جرعهٔ بی خمار نتوان یافت
تا نگردی مقرب سلطان
بر در شاه بار نتوان یافت
همچو سید حریف سرمستی
اندر این روزگار نتوان یافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی بیان میکند که برای رسیدن به عشق و لذتی عمیق، نیاز به تلاش و مبارزه داریم. بیدلیل و بدون زحمت نمیتوان به وصال محبوب دست یافت و برای تجربه لذت واقعی از زندگی، باید دردها و چالشهای سردی و سختی را پشت سر گذاشت. هر چیزی برای رسیدن به ارزش خود نیاز به قربانی کردن دارد و تا زمانی که به مقامی نرسیم، نمیتوانیم به خواستههایمان دست یابیم. در نهایت، در دنیای پرمشکل و پرسرعت امروز، دوستی و همراهی واقعی نیز سخت به دست میآید.