غزل شمارهٔ ۴۱۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی درد دل ای دوست دوا را نتوان یافت
بی رنج فنا گنج بقا را نتوان یافت
تا عاشق و رندانه به میخانه نیائی
رندان سراپردهٔ ما را نتوان یافت
تا نیست نگردی تو از این هستی موهوم
خود را نشناسی و خدا را نتوان یافت
آئینهٔ دل تا نبود روشن و صافی
حسنی نتوان دید و صفا را نتوان یافت
خوش آب و هوائی است می و کوی خرابات
خود خوشتر از این آب و هوا را نتوان یافت
درویش و فقیریم و ازین وجه غنی ایم
بی فقر ، یقین دان که غنا را نتوان یافت
چشمی که نشد روشن از این دیده سید
بینا نبود نور لقا را نتوان یافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان این نکته میپردازد که برای رسیدن به حقیقت و روح معنوی، باید از درد و رنج عبور کرد و در جستجوی عشق و عرفان بود. شاعر میگوید که بیدرد و رنج نمیتوان به گنج بقا دست یافت و تا زمانی که انسان درگیر دنیاست و خود را نمیشناسد، نمیتواند به درک خدا برسد. همچنین تأکید میشود که برای دیدن زیباییها و صفاهای واقعی، دل باید پاک و روشن باشد. در نهایت، شاعر اشاره میکند که ثروت حقیقی در فقر و ایستادگی در برابر چالشها نهفته است و روشنایی بینش و درک معنوی به دنبال تلاش و جستجو به دست میآید.