غزل شمارهٔ ۴۲۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
جان به خلوت سرای جانان رفت
دل سرمست سوی مستان رفت
آفتابی به ماه رو بنمود
گشت پیدا و باز پنهان رفت
مدتی زاهدی همی کردم
توبه بشکستم این زمان آن رفت
عمر باقی که هست دریابش
در پی عمر رفته نتوان رفت
هرکه جمعیتی ز خویش نیافت
ماند بیگانه و پریشان رفت
باز حیران ز خاک برخیزد
از جهان هر کسی که حیران رفت
نعمت الله رفیق سید شد
یار ما رفت گوئیا جان رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلباختگی و جدایی است. شاعر از سفر دل و جان به سوی محبوب صحبت میکند و از گذر زمان و تغییرات زندگی به نوعی احساس nostalgia و افسوس دارد. او به افرادی که از خود و اجتماع دور شدهاند اشاره میکند و نهایتاً به این نتیجه میرسد که یار و رفیقش از او دور شده و این جدایی برایش بسیار دردناک است. در کل شعر به مضامین عشق، سرگردانی و اندوه از دست دادن میپردازد.